16 مرداد و کارهای دخملی
گل من آنیتا:
امروز تو خیلی بانمک شدی عزیزم
دیشب ساعت 2 باکلی کلنجار با خودت به خواب رفتی
مامانی هم هی نگران تو این کلنجار رفتنت که مرتب دستت روی صورتت و در حال بازی کردنی
صبح هم ساعت 7 بیدار شدی و منم که حسابی خوابم میومد چون برای سحری بابایی بیدار شده بودمو تو رو هم شیر داده بودم..............دخترم عین مامانش سحر خیزه و باباشو بدرقه میکنه
بابایی صبح که داشت میرفت یه بوسه روی لپه خوشگلتو کرد و ازت خداحافظی کرد...........اگه بزرگتر بشی حتما گریه میکنی و دوست نداری بابا بره
یه 2 ساعتی لالا کردی اما بازم کم بود.............مامانی هم میخواد تو رو ببر حموم آب بازی
تو عاشق آب بازی هستی و اگه آب تو چشمای نازت نره اصلا گریه نمیکنی..........تو وانتم هی دست و پا میزنی خلاصه آنجا هم شیطنت میکنی
امروز که خوابیده بودی روی تخت کنار مادرت ،وقتی بیدارشدی حدود 30دقیقه به نوری که از پنجره میومد نگاه میکردی و دست و پا میزدی انگار خیلی برات جالب بود.....قربونت برم تو که اینقدر بغلی هستی صدات در نیومد تا گرسنت شد............
اینم عکسای حمومت خوشگل مامان:

اينجا داري غر ميزني که چرا حوله رو سرمه


16 مرداد و کارهای دخملی 